تبليغاتX
elone girl bgsound

ساخت کد موزيک آنلاين

elone girl

 

خدایا ! من را در برابر بعضی از دوستانم محافظت کن

خودم از عهده تمام دشمنانم بر میآیم . . .

.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:39 توسط haniye |




. .

آدم فهمیده ای بود !
خوب می دانست کجاها خودش را به نفهمی بزند

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:37 توسط haniye |




خیلی سخت بود
با “بغض” نوشتم ولی با “خنده” خواندی

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:36 توسط haniye |




 

دیروز دست هایش میان دست هایم بود
امروز عکسش
و فردا سیگار !

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:35 توسط haniye |




خداوندا؟؟او تاوان كدامين گناست؟؟

دلمان که میگیرد ، تاوان لحظاتی است که دل بسته بودیم . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:53 توسط haniye |




.

یادمان باشد که همیشه ذره ای حقیقت پشت هر “فقط یه شوخی بود”

کمی کمی کنجکاوی پشت “همینطوری پرسیدم”

قدری احساسات پشت “به من چه اصلا”

مقداری خرد پشت “چه میدونم”

واندکی درد پشت “اشکالی نداره” وجود دارد . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:52 توسط haniye |




وقتی که تمام شیرها پاکتی اند !

وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند !

وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد !

ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:51 توسط haniye |




پایانی برای قصه نیست

چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر  . . .

.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:46 توسط haniye |




نرو!بن بست است

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد

به من گفت:نرو که بن بسته!

گوش نکردم ، رفتم...

وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم

پیر شده بودم . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:43 توسط haniye |




هركه رفت....

پاره اي از دل مارا باخود برد.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:42 توسط haniye |




آدامس ها بزرگترین اساتید معنویت هستند

از کودکیمان تلاش می کنند به ما بفهمانند

 ”هیچ شیرینی ای ماندگار نیست . . . “

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:36 توسط haniye |




مردم شهری که همه در آن می لنگند

به کسی که راست راه می رود می خندند . . .

.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:32 توسط haniye |




پست ترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت کدورت فاش سازد . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:22 توسط haniye |




قصه عشقت را به بیگانگان نگو

چرا که این کلاغهای غریب بر کلاه حصیری مترسک نیز آشیانه می سازند . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:19 توسط haniye |




بعضی از آدم‌ها

همیشه نمک‌دان‌ اند

مراقب زخم‌ هایتان باشید . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:19 توسط haniye |




گذشته رو اگه به دوش بکشی کمرت خم میشه

ولی اگه بذاری زیر پات قدت بلند میشه . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:18 توسط haniye |




شايد هنوز وقتش نرسيده ولي...

يه روز خوب مياد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:17 توسط haniye |




نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت... مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: \" گاهی یادم میرود که هستی ، کاش بیشتر نسیم می وزید...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 0:31 توسط haniye |




واسه شماهم پيش اومده؟؟

هیچ چیز بدتر از شماره‌هایی نیست که تو گوشیت سیو می‌مونند، فقط برای اینکه اگه یه روزی دوباره تلفنت زنگ خورد، بدونی که نباید جواب بدی!!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 0:23 توسط haniye |




چه دنياي عجيبيست!!!

جالب است ، در زندگی تنها کسانی ما را می رنجانند که همیشه کوشیده ایم از ما نرنجند !
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 0:18 توسط haniye |




دوباره برايت مينويسم.....

       "اينجا حال همه ما خوب است"

                     اما تو باور نكن....

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 13:20 توسط haniye |




                                                           عشق


          اونه كه هيچوقت نگي متاسفم....

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 13:12 توسط haniye |




وقتي كه رفت...

وقتی.....

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 13:1 توسط haniye |




دنيا نگهدار....

· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

وقتی خواستم شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.

                         دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم   

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:38 توسط haniye |




به سلامتی مادرم که بخاطر من شکمش را بزرگ کرد.
بخاطر او که خط چشمش را با عینک عوض کرد،
بخاطر او که میهمانی های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار من عوض کرد،
پول کیفش را با پوشک بچه عوض کرد.
بخاطر آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد.
ببینیم چند فرزند مغرور از داشتن مادر این پیام را سند تو آل می دهند‎……….

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:17 توسط haniye |




قدیم به تمام دوستانی که دنیای کودکی را بیش از بزرگسالی دوست دارند

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم
و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،
چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم
و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم
و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

می خواهم به گذشته برگردم،
وقتی همه چیز ساده بود،
وقتی داشتم رنگها را،
جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را
یاد می گرفتم،
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم
و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست
و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،
خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و …

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،
به یک کلمه محبت آمیز،
به عدالت،
به صلح،
به فرشتگان،
به باران،
و به . . .

این دسته چک من، کلید ماشین،
کارت اعتباری و بقیه مدارک،
…مال شما…

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:13 توسط haniye |




نگران من نباش

نگران من نشو… یاد گرفته ام چگونه بیصدا بگریم, یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم بیصدا کنم, تو نگرانم نشو همه چیز را یاد گرفته ام, یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی انکه تو باشی, یاد گرفته ام که چگونه نفس بکشم بدون تو و با یاد تو, تو نگرانم نشو یاد گرفته ام که چگونه بی تو بخندم گریه کنم و با خاطراتت زندگی کنم, همه چیز را یاد گرفته ام… اینکه دیگر عاشق نشوم و جز به تو دل به کسی ندهم, ومهمتر از همه یاد گرفته ام که چگونه بی تو زنده باشم و زندگی کنم, اما…اما هنوز یک چیز را یاد نگرفته ام …که چگونه خاطراتت را برای همیشه از قلبم پاک کنم. تو نگرانم نشو… فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت…

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:10 توسط haniye |




خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است… آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:9 توسط haniye |




بی وفا جای تو هنوز در قلبم است .
کجایی که ببینی دلم در انتظار دیدن تو است ؟
بی وفا قلبم تا ابد برای تو است ، عشقم تا آخرش به نام تو است .
کجایی که ببینی دلم برای تو پر پر میزند.
کجا رفتی ؟ هنوز در حال سوختنم ، کجایی که ببینی میخواهم برای تو بمیرم.
راستی معنای وفا را یاد گرفتی یا هنوز مثل گذشته میخواهی قلبم را بشکنی.
حالا که آمدی با ما مهربان باش ، به من آرامش بده ، با ما وفادار باش.
آن لحظه که آمدی انتظار این را نداشتی که ببینی هنوز به پای تو نشسته ام ، هنوز با خاطرات تو زندگی میکنم ، هنوز دلم به چشمهای زیبای تو خوش است ، که به آن نگاه کنم ، بگویم فدای تو عزیزم ، دوستت دارم ای بهترینم .
نه فکر نکنم که باور کرده باشی هنوز تو را سرپناه لحظه های بی کسی میدانم.
از آن لحظه که تو رفتی ، تا این لحظه که آمدی آرام نبودم ، راستش را بخواهی در کوچه باغهای زندگی در جستجوی تو بودم ، هیچگاه خسته نشدم از اینکه آنقدر گشتم و گشتم و تو را ندیدم.
تو ای بی وفا کجا بودی ؟ نه نمیخواهم باور کنم که در آغوش کسی دیگر بودی.
بگذار آنچه که در دلم است حقیقت داشته باش ، تو یک جای خوب بودی ، تو نیز در انتظار بازگشتی دوباره بودی .
بی وفا کجا بودی که ببینی هر گاه دلم میگرفت به آنجا میرفتم که همیشه با هم قرار میگذاشتیم ، آنجا مینشستم ، یک گل از شاخه میچیدم و جای تو میگذاشتم و با آن گل درد دل میکردم ، میگفتم گل من ، عزیز دل من ، میفهمی که چقدر دوستت دارم ؟هر که از آنجا رد میشد به من نمی گفت عاشقم ، میگفت این بیچاره دیوانه است.
بی وفا به خاطر تو همه به من گفتند دیوانه ام ، اما هیچکس نفهمید که من دیوانه تو هستم.
حالا که آمدی اول از همه وفاداری را برایم معنا کن زیرا من دیگر طاقت بی وفایی را ندارم

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:6 توسط haniye |




خداوندا !

خداوندا…!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت

از اینجا از آنجا بودنت !

خداوندا …!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

برای لقمه ی نانی

غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی … نمی گویی؟

خداوندا …

اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب، آزرده و دل خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازآیی

زمین و آسمان را کفر می گویی ….نمی گویی؟

خداوندا …

اگر در ظهر گرماگیر تابستان

تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی ….نمی گویی؟

خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را…!

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود یک فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را هم چون من بدبخت

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین غوغا نمی کردی

دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر آهم نمی گیرد

دگر این سازها شادم نمی سازد

دگر از فرط می نوشی، می هم مستی نمی بخشد

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد..

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

برای نامرادی های دل باشد

خدایا گنبد صیاد یعنی چه؟

فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه؟

اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

به جدی درد تنهایی دلم را رنج می داد

که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم

خدایی که فغان آتشینم در دل

سرد او بی اثر باشد خدا نیست؟!

شما ای مولیانی که می گوید خدا هست

و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید

چرا او این چنین کور و کر و لال است

و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش

مست تنهایی

و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده می گویم

خدا هرگز نمی باشد

من امشب ناله نی را خدا دانم

من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هیچ است

خدا پوچ است

خدا جسمی است بی معنی

خدا یک لفظ شیرین است

خدا رویای رنگین است

شب است و ماه می رقصد

ستاره نقره می پاشد

و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد

من اما سرد و خاموشم !

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

اگر حق است زدم زیر خدایی…!!!

عجب بی پرده من امشب سخن گفتم

خداوندا ….

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!

چرا من رو سیه باشم؟

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟!

خداوندا….

تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

که نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند

خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید

تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نو رسته خویش گرم می گیرد

برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد

نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد

قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس …قولت !

اگر مردانگی این است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی بر قرآنت بیالایم…!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:4 توسط haniye |